بعضی ها   

بعضی ها از تسهیلات هسته ای ایران

بعضی ها از آمپول

بعضی ها از آمدن پول برق

بعضی ها از نیامدن مسیح

من اما از اینکه بگویم دوستت دارم می ترسم.

لینک
۱۳۸٩/٩/٢۸ - مهرگان عليدوست

   اسیر مثل مجسمه ی آزادی   

                                                        

اسیر مثل مجسمه ی آزادی

                                                                                                              

 

اسیر مثل مجسمه ی آزادی ام

خشکم زده     خیره به تلویزیون گوشه ی اتاق

مثل خشک زدن یک دروازه بان از ضربه ای محکم

یا خشک شده ی یک قناری داخل یک قفس درباز

کانال را عوض می کنی

عوض نمی شود حالت

چهره های نقابداربه نوبت در چشمت زل می زنند

دست می بری توی پاکت سیگار

دست می برد داور توی جیب و   اخطار!

 

دروازه بان گوشه گیری ام  که زندگیش پر پنالتی ست

به توپهای جنگ جهانی فکر می کند

به توپ بستنها   گل خوردنها   دسته گل به آب دادنها

 

عزیزم گلوله ای بودی در قلبم

جای کشتن زنده ام کردی

اما حالا از دیدن تو توپ نمی شوم

مثل اضطراب یک دروازه بان از ضربه ی پنالتی

از چشمهات می ترسم.

 

کوره ی آدم سوزی هیتلر

از افتادن توی آغوش تو خنکتر است

مجنون اگر تورا ببیند      بایک اس ام اس خداحافظی برای لیلی

شبها آواز خواندن روی پل را ول می کند و

با خرید یک بسته کاندوم از داروخانه        به سکس می پردازد.

 

حالاکه نیستی          تخت دونفره ی ما را کرم خورد

افتادم توی دام اعتیاد        مثل افتادن یوسف توی چاه

دندانهام را کرم خورد.

با این دندانهای افتاده         لبخند که می زنم

تاریکی از دهنم بیرون می زند

با این قیافه ی افتاده       هرجا رفتم

همه گفتند ویولون می زند

به هرکه گفتم به موسیقی علاقه ای ندارم و

از بچه گی دوست داشتم بازیگر شوم

شاخ از سرش بیرون می زند.

ما بازیگران خوبی برای هم بودیم

آب که از سر ما  گذشت

نقش ما برآب شد.

عاشق هرکه شدم

شق کرد یکی ازاعضای بدنم

غش کرد وقتی مرا دید

من دودل نبودم

دل داد هرکه به من      مرا دودل کرد

حالا تو خشت    هرچه دوست داری حکم کن 

از ورقهای بخت برگشته ی توست

هرشب عرق می زنم

عاشق هرکه شدم جز دل پیچه نبود

دل به هرکه دادم دیگر پس نداد

اولین عشقم را توی تظاهرات

آخریش را روی تخت

بعداز گرفتن آلزایمر  گم کردم.

پا به دنیا گذاشتم    

 از کفش تنگ رسیدم به جاده های تنگ

از تنگ غروب به دل تنگ

تنگ ماهی عید شکست   روی سفره ی هفت سین

که جای سکه سکوت بود و

جای سیب سوسک (با دمپایی کشته بودمش شب عید توی آشپزخانه    به خاطر بودن زیر خط شکسته ی فقر )

از سفر در سفره های خالی      به بیابان سر گذاشتم

کهنه کفشی اگر پیداشد    آنهم برام تنگ بود.

من در سفر پخته نشدم        سوختم

از بی پولی جوش نیاوردم       بخار شدم

هرگز از مرگ نهراسیدم       ترسیدم

من از زندگی زار نمی زنم       بی زارم.

همه آینده ی تاریکی برایم پیش بینی می کنند

محض احتیاط هرجا می روم فندک با خودم می برم

مبادا در آینده ای نه چندان دور

من جنس   فندکم گاز تمام کند؟

 

آغوش گرم مادرم نذاشت دنیا را بگردم

دنیا دورم گشت در هشتاد دقیقه        بعد خوردن الکل

دقیقه ی نود تیم ملی گل خورد

تیم ملی جای دایی به خاله نیاز دارد

من بالا آوردم با سوت داور

صورتت از مغز انیشتین بیشتر چین پیدا کرد مادر!

 

مجنون با شنیدن داستانم

لی لی کرد و رفت

فرهاد ترش کرد

شیطان با بغل کردن و بوسیدن آدم

                 زندگی خوبی با حوا برایش آرزو کرد.

 

اولین قرار ما روی پل خندان بود       غمگین بودیم

آخریش توی امام حسین     هردومرده

روی پل خندان داشتم از تشنگی تو می مردم

توی امام حسین از تشنگی آب.

 

از رحم مادر جدا افتادم       بی جامه

به بی رحمی جامعه رسیدم

بازگشتم        به آغوش گرم خانواده

اما     سوختم

رحم کن آقای پلیس       حالا که به این جام رسیدم

-ها نمی کنم

-ها؟      بکنم باتوم را این تو؟

-این تو زندگی کرد    لااقل تو نه!

-شلاق دارد الاغ

-ها؟    دیگر نمی کنم.

 

شدیم آغا محمد خان قاجار       عاشق زغال اخته

یک دست دلستر بدون الکل و

یک دست خیال زلف یار.

 

یک زندانی ام

              از رادیو        

                  صدای تماشاچی ها را     

                                  از آزادی می شنوم.

 

تیم ملی شکست خورد      با تمام آزادی

زندانی دلش گرفت     دور از آزادی

زندانی دلش هوای آزادی را می کند

بیاید توی میدان تماشاچی ها را توپ کند     همه را دریبل

سانتر کشیدی با سر بریده اش توپ را گل کند.

 

با کفشی تنگ و پاره

ایستاده ام توی انقلاب     منتظر تاکسی

آزادی روی زبانم مو درآورد

من از آزادی گذشتم    با یک نخ سیگار

به ترمینال رسیدم و     چهره های بی حال.

 

اسیر مثل مجسمه ی آزادی ام

خوابم برد

تلویزیون را که برفکی بود

مادرم خاموش کرد؟

 

 

 

 

                        

 

لینک
۱۳۸٩/۸/۱٦ - مهرگان عليدوست

   ماتحت   

ما تحت فرمان هیچ ماشینی چپ نمی کنیم

راست؟  چرا

می کنیم

اگر دنیای ماشینی ماتحت ما را زیر نگیرد.

 

استرس کشیدن یک نخ سیگار

او توانست یک نخ سیگار با خیال راحت بکشد

وقتی همه ی خانواده اش را در جنگ ایران و عراق از دست داد.

 

لینک
۱۳۸٩/۸/۱٢ - مهرگان عليدوست

   آزادی   

از نهنگها

قبل خودکشی لب خوانی کنید

ببینید چگونه آزادی را زمزمه می کنند.

حتا اگر آزادی را غوطه ور کنند

درست از آب در می آید.

لینک
۱۳۸٩/۸/۱٢ - مهرگان عليدوست

   مثل روز   

مثل روز روشن است سیگارم

تا پایان شب خاموش نمی شود

می کارم روی برگی سپید

درخت شعری را که تبر خورده

نه غزلهای سلیمان

نه سپید شاملو

اینگونه جوانه نزده

روی لبهای دوخته ی مردم.

 

به خیابان که می زنی

جایی برای سوزن انداختن نیست

نخ داده است لبهای دوخته ی مردم.

لینک
۱۳۸٩/۸/۱٢ - مهرگان عليدوست

   بستنی قیفی   

مثل فرم ریختن بستنی

از ماشین بستنی ساز

روی نان بستنی قیفی

رید توی زندگیم

پدرم

که صبح از خواب بیدارم کرد.

لینک
۱۳۸٩/۸/۱٢ - مهرگان عليدوست

   مارکس   

زیپ شلوارم را می کشم پایین

مارکس سرش را می آورد بیرون

پرده دری می کنم از تو

ارتش سرخ چین از لای پات می ریزد بیرون

بی پرده داد می کشی

مارکس اشکش را با دستمال کاغذی سرخت پاک می کند.

 

چپ افتاده است با دنیا مارکس

راست کرده است سر از هر سوراخی در بیاورد.

 

مثل شرمندگی سرخ پوستها که قابل تشخیص نیست

این سیب گاززده ی حوا برایم بی معنیست.

 

 

 

گریه ام می گیرد

وقتی پیاز را روبه روم رنده می کنی و می گویی

تولدت مبارک.

 

لینک
۱۳۸٩/٦/٢٤ - مهرگان عليدوست

       

هیچ گلی جز تو    توپم نکرد

نه گل خشخاش

نه گل ایران به استرالیا

اگرچه هربار   سیخ جلوم ایستادی

بعد لمس کردن تو   پنچر شدم.

لینک
۱۳۸۸/۳/٢٠ - مهرگان عليدوست